خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

حبه قند:)

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد
من حبه‌ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله‌ی چای افتاد
+ جلیل صفربیگی:)

+ آنقدر به عاشقانه های جلیل علاقه مند هستم به سوی سعدی و حافظ فرار نمی کنم:|

  • جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷
  • ۸

بهشت زیستن:)

کنون نوشتی از کوهسواری در بهار سال 97

صبح فرا رسیده،صدای شغالان و سگان فرو نشسته و صدای دلنشین پرندگان سرتاسر کوهستان را فرا گرفته،نسیمی با توان لرزه انداختن بر اندام هایم از میان تنگه به سوی من آمده و چنان لرزه بر من انداخت که کس نداند می گوید در بدنش ویبراتور کاشته اند.

پرتو های خورشید از خط راس کوه چنان منظره ای دل نواز تشکیل داده بود که گویا دوباره متولد شده ام
نفسی عمیق کشیده و از کیسه خواب بیرون آمده،صدای عبور دل‌انگیز آب در جویباری کوچک که در مسیرش بر روی سنگی ریخته و گودی نه چندان بزرگ ایجاد کرده
دیدن روباهی که اطراف کوله‌پشتی ام پرسه می‌زد و کنجکاوانه می بویید و می نگریست مرا جذب نگاه بیشتر به آن کرد،بدون حرکت ایستاده و می‌نگریستم و در دل خوش حال از تنبلی شب در برپا نکردن چادر بودم و به زیبایی‌های این جانور خیره و مات مانده بودم و امان از دم زیبایش☺
از جایم برخواسته و مجدد نفسی عمیق کشیده و به زیبایی کبیر کوه که در دامنه اش را شب خفته و روز قبل به علت خستگی مسیر سنگینش نای لذت بردن را نداشتم خیره ماندم
صدای پرندکان،سرمای دلنشینش که مرا مجبور میکرد لباس گرم نپوشم،درختان انبوه بلوط با برگ های جوان و سبزش،به سپیدی برف در نقاط بالای قله ها که همچو لباسی سپید با هنرمندی ابرها خلق شده بود
به سوی جوی رفته و آبی به صورت زده که صورتمان از شدت سرما سرخ سرخ شد😐
اما امان از جوانی و مجدد آب بر روی صورتمان راهی کردیم و از این سرمایی که هنوز گویا خزان در اینجا به پایان نرسیده است چنان فیضی برده که حدی برایش نمیتوانم قرار دهم

به سمت کوله رفته و کپسول گاز کوچکم و قوری ام را برداشتم که با دم کردن هزبوه(زوفا) گلویی تازه کرده، هزبوه یی که در طول مسیر سعود به ارتفاعات کبیرکوه در روز قبل به طور اتفاقی در مسیر با آن برخورد کردم و با دیدنش چنان ذوقی کردم که گویا دنیا را به من هدیه کرده اند.

نان محلی،کره محلی و توف همچنین گردویی که همه از تولیدات خانواده عمه ام که در سیاه چادر سکونت گزیده اند بود، صبحانه ای کامل برای رکاب زدن در دل کوه های این منطقه بود

به سمت جوی رفته و قوری تک نفره ام را زیر آب گرفته،آبی که مستقیم از لباس سپید کوه سرازیر شده و زلال بودنش فریادی سر میداد ناشنیدنی
همانجا کپسول را روشن کرده و کتری را رویش گذاشته و صبحانه ی 100 درصد به قول این باکلاس ها ارگانیک را آماده کرده دیری نپایید که آب جوش آمده و مقداری هزبوه در آن ریخته و منتظر ماندیم

سرحال از خواب برخواسته بودیم که الان سرحالتر هم شده و هوا روشنتر شده بود که طبیعت زیبایی را در مسیر دیدگانم می دیدم که هر اهل دلی را اگر در بین زیباترین فرد دنیا و این ثانیه ای که من در آن بودم،حق انتخاب دهند بی هیچ مکثی همراهی مرا ترجیح خواهد داد.

فرشی سبز و قهوه ای که نشان از کوهستان بودن می داد با درختانی با سن های مختلف،که هنوز از سرما بعضی درختان جوانه های برگشان هنوز به زندگی سلام نکرده بودند، سنجاب هایی که با فاصله نزدیک به من بر روی درختان یه قل دو قل بازی می کردند،بلبلی که عاشقانه و دل انگیز بر روی شاخه درختی که بر آن تکیه داده بودم نوا می داد ای ملوچک بیا با هم به سمت آسمان پرواز کنیم:)
و کوهایی با عظمت که همی مرا با مهربانی شب را در آغوشش خوابانده و روزرا هر آنچه داشت برای من فراهم کرده بود
مگر میشود به هردلیلی این ثانیه را با هرچیز دیگری عوض کرد؟

صبحانه را خورده و وسایلمان را جمع کرده، برخی بر روی زین دوچرخه باوفایم و برخی در کوله ام، همه چیز مرا دچار شهوت گشت در این کشور ناب را میداد
پایمان بر روی پدال گذاشته و شروع به حرکت کردیم،حرکتی آرام که زندگی را در هر متر به من دیکته میکرد و صدای عبور سم های الاغم در هنگام عبور از سنگ ها مرا مردی بدون خستگی تبدیل می نمود.

در بهشت زیستن همین ثانیه من است:)

از روز قبلش زیاد نخواهم گفت که به دلیل سربالایی های نفسگیر تنها هدفم سعود بود و بس،لذت بردن در کار نبود در آن روز

ادامه  دارد........

  • سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۷
  • ۱

ملوچک و موش:)

روزی روزگاری در دیار دانشگاه بوده ایم و در بیت خویش سکونت می کردیم،بیت کبیر و بود و سه اتاق بزرگ و یک حال بزرگ دارا می بود که در آن مراسمات دانشگاه را برقرار می نمودیم و گریه و خنده های زیادی در آن به راه انداخته بوده و از یک منزل دانشجویی به یک جنبش دانشجویی تبدیل گشتهخیال بافی

به منزل سکونت کرده و ابتدا با موش های خوشگلش سلام و علیک کردهمن نمیدونم
ما نیز که دیدیم حیاطش بزرگ می باشد،یک عدد جوجه مرغ،یک عدد جوجه خروس و دو عدد اردک نیز خریداری کرده که با این موش های دوست داشتنی بازی نمایندشست

میزان آزار جنابان موش بسیار گشت و تصمیم بر ردگیری و به خون کشاندن این موجودات را داشته و برای این منظور اقدام نموده و ابتدا از این تله ها استفاده نموده

اینـــــــجا(تصویر دلخراش)

که صبح ها و بعد از مکتب رفتن ها مشاهده مینمودیم که تله را تقانده اند و نان روغنی را نوش جان نموده و همی خود نیز دم به تله نداده و این تکرر ما را بسیار پریشان نموده و دست به اقدام خطرناکی زدیم،و از چسب موش استفاده بنمودیم

ولده گرام خیار را توصیه بنمودند و خیار را بر روی کارتن قرار داده و چسب را مالاندیم بر روی کارتن مرگ:|
صبح از خواب بر خواسته و موشی مشاهده نکرده و همی به سوی مکتب عزیمت نموده و بعد از هدر دادن اوقاتمان در مکتب بازگشته و موشی را در چسب دیدیم و همی از دیدنش دلمان رحم آمده و دستان کوچکش مرا مجذوب خود نموده که گویا دستان مرا برای کمک فرا میخواند و ما نیز به ندای دل گوش نموده و همی عملیات رهایی موش را آغاز نموده،ابتدا جوجه هایمان را از بند آزاد نموده که مشاهده گر این اقدام صاحبشان باشند و جایتان خالی از بس با جوجه هایم رفیق بودم تا مرا میدیدند به آغوشم می آمدند و ولمان نمی کردند و اوقات خوبی با هم طی می کردیمبوسه

موش را آورده در حیاط،آب جوش آماده کرده که چسب را از هم گسستن کند:|

آب را ابتدا ولرم کرده و بر روی موش ریختن کرده و مشاهده نمودیم که چسب شل گشت و یک پای موش را کشیدیم بیرون از چسب ولی بقییه تنش بیشتر در چسب فرو بنمود و تصمیم بر این نمودیم که آب جوش را به روی چسب ریخته

آب جوش را ریختن که نمویدم بماند و به جنبش در آمدن موش همانا و دم موش را گرفته و کشدیدمنمیخوام ببینم

و حس می نمودیم که دم موش در حال خداحافظی با صاحبش می باشد و فشار را کم کرده و اندک اندک موش را کندیم از چسب و شروع به حمامش کردیم که چسب را از موش جدا بنماییممن نمیدونم

ناگهان مشاهده نمودیم که دگر موش جنبش نمی کند و رهایش کردیم،گفتیم شاید دچار موش مردگی گشته باشد و در حال برگذاری فیلم سینمایی می باشد،جوجه هایم را در آغوش گرفته و رفتم که جناب موش فرار بنماید و 5 دقیقه دیگه بازگشتن نموده و دیدیم موش همانجا مانده است و جان شیرین را تسلیم بنمودهقلب شکسته

بعد از آن رخداد و عذاب وجدان کثیر، تصمیم بر این گرفته کار به کار جنابان نداشته که باشد نفرینشان کم اثر گردد،اما دگر موشی مشاهده نکردیم که نکردیم،و ما نیز در غم هجرت اینان پیرهن عزا به تن کرده:(

و این بود داستان عملیات رهایی موش


+ یک عدد فرمانده در گردانمان داریم که بر سر آموزشی های جدیدوالورد آمده و فرموده اند: من سروان روانی مجرد هستم،یهو دیدین ساعت 3 صبح اومدم رو سرتان. i am crazy         با چند تن از سربازان هم دوره و مربی در حال عبور بودیم بر روی زمین ولو گشته و جدول و درخت های زیتون را گاز گرفته و با صدای بلند ولو شده بر روی زمین میخندیدم و داد میزدیم آی ام کریزی آی ام کریزی، و اینک یک دندانمان شکسته:|


+ اااا باز این اومده:|( محبت خواهر این جانب به من)

  • يكشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷
  • ۸