خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

پدر بودن

این دوره ای که گذشت دوره ای به یاد ماندنی بود واسم

توی اوج نا امیدی،اوج عصبی بودن،ناراحتی

روی یه کوه غم نشستم این دوره رو تموم کردم، با سربازایی که هرکدوم یه داستان واسه خودشون داشتن. یکی عاشق،یکی شکست خورده، یکی باباش مجبورش کرده بیاد خدمت،اون یکی تا بهش دختره رو بدن اومده. یکی سیگاری، یکی مشروب خور خفن اون یکی مکانیک. یکی دیگه متاهل و اونوریش همشهریم و اونورتریش سابقه خودکشی و اونطرفترشون اونی که تو حموم خواست رگش رو بزنه و نزاشتم و صد شخصیت دیگه با صد مدل مختل زندگی که همشون یک جا جمع شده بودن و شده بودن سربازای این دوره ی من

ق ا که روز اول با گریه اومد گروهان،آخر هفته که دم در مادر و خواهرش اومده بودن دنبالش و خواهرش با یه صورت معصومانه التماس میکرد که داداشش رو اذیت نکنم و من تو دلم گفتم به خاطر شما و مادرتون اینقدر اشکش رو در میارم که مرد بشه

یا الف خ که باباش از مایه دارا بود،اینقدر مغرور بود که به من احترام نمیزاشت و هر روز تنبیهش میکردم تا حدی که یک هفته ای کم آورد و گذاشتمش سرویس بهداشتی هر روز تمیز کنه که غرورش بشکنه

تا س خ که متاهل بود و غروبا فرمانده میرفت بهش برگ مرخصی میدادم بره کار کنه و قبل از خاموشی برگرده

تا الف ج که روز نبود گریه نکنه از بس ضعیف بود و آخر سر هم نتونستم ازش یه مرد بسازم

تا دال ج که عطار بود و یه پا دکتر بود واسه خودش و اینقدر محترم بود که روم نمیشد بهش چیزی بگم

تا اون شب هایی که نمیزاشتم بخوابن و کل گروهان رو تنبیه میکردم

تا اون روزایی که بهشون رژه یاد میدادم و با شور و شوق یاد میگرفتن و نتیجش شد بهترین گروهان رژه رونده که باعث افتخارم شده بودن

تا بی نظمی هاشون که هر چی تنبیه میکردم چنتاشون باز به راه راست هدایت نمیشدن

تا بغل کردن یکی از سربازام وقتی که دلتنگ بود و شده بود مث یه دختر و گریه میکرد همش و هیشکی نتونست آرومش کنه

تا شدن تنها پشتوانه ی قاف الف که باعث شد نترس بشه

تا اون روز که تو محرم یکیشون رقصید و برگه ی بازداشتگاه واسش نوشتم و یک هفته فرستادمش بازداشتگاه و اینقدر عصبی بودم که هیشکی حتی امام جماعت پادگان نتونست منصرفم کنه

تا اون لگدی که با نهایت قدرت زدم به یکیشون

تا روز اردوگاه که دورم حلقه میبستن دم غروب و ازم مشورت میگرفتن و از خودشون میگفتن

تا اون روزی که یکیشون گفت سرگروهبان دلم میخواد فامیل بشیم،نیت نداری ازدواج کنی؟

تا شب آخرشون که ده نفرشون رو کشوندم بیرون،تو همون شب بارونی و زیر بارون تنبیهشون کردم و از ساعت 20 تا 1 بامداد خبردار تو سرما نگهشون داشتم و به غلط کردن افتاده بودن

تا روز آخر که بغض گلوم رو فشار میداد از رفتن بچه هام، آره بچه هام، این دوره واسه خودم پدری کردم واسشون،تنبیهشون کردم،بغلشون کردم،دلداریشون دادم و تشویق کردم. پناه بودم و امید

این دوره پدری کردم....

دسته بندی :
 خاطراتی از آن دوران ها

دیدگاه ها [ ۰ ]
هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی