خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

سرگروهبان مررررد مرررررد

اردوگاه بودیم و فرمانده در خواب ناز تشریف داشت و ما مونده بودیم ساعت 3 با یک مشت سرباز که نیمیشون داشتن تنبیه میشدن و خدا خدا میکردن این آقا از خواب بیدار شه و از دست من خلاص شن، حالا انگار من چی کارشون کردممن نمیدونم
فقط میگفتم یه پنجاه متر سربالایی رو بدویید برید بالا،بیاید پایین، من به فکر قوای جسمانیشون بودممتاسفم

یکیشون مشکل تکرر ادرار داشت و گفت من برم؟ گفتم برو

یه نفر هم به عنوان تامین( خبر رسان) گذاشته بودم که مجنون از خواب بیدار شد و سمت کلاس اومد خبر بده که دست از نوازش بردارمنیشخند

اونورمون داشتن تیر اندازی میکردن، گلوله مشقی میزدن
تو نگو اینی که فرستادم سرویس صحرایی یهویی صدای 30 تا اسلحه رو با هم میشنوه خودش رو خیس میکنهبه کسی نگو
یهو تامین داد زد سرگروهباااااان مررررررد مرررررررد علی رو زدننمیخوام ببینم

تو نگو خودش رو انداخته زمین و از ترس تکون نمیخوره و اینم فکر کرده زدنشمتعجب

منم دست پاچه شده بودم به شدت،تو دلم گفتم یا خدا شهید نداده بودیم که دادیمبی تفاوت

دویدم سمتش دیدم آقا افتاده زمین خودشو خیس کرده حالشم خوب خوبه

فقط میخواسته من رو سکته بدهابرو بالا - شکاک

بعد این نامردا از قبل هم هماهنگ کرده بودن،این رو من امشب فهمیدم با هم اوکی بودن که این کار رو کنیم دست به سر سرگروهبان بزاریمعصبانی

پ ن: امروز داشتم عکسای پروفایلاشون رو نگاه میکردم،اینایی که بیشتر از همه اذیت کردم چه لولوخانی بودن واس خودشون

پ ن:بازم اون پسره اصرار که با خانواده تشریف بیارید واس آشنایی، این احتمالا خواهرش زبونم لال مشکل داره،میخواد انتقام بگیره اینجوی(مزاح)
پ ن: بخوام از خاطرات این دوره ها بنویسم یه کتاب میشه، یکی میاد شب و روز از خاطرات میگه و خاطره سازی میکنن نه خاطره گویی، یکی هم مث من هر روز یک اتفاق تازه داره با آدمای تازه، هیچی نمیتونه از این خاطراتش رو بنویسه

دسته بندی :
 خاطراتی از آن دوران ها

دیدگاه ها [ ۰ ]
هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی