خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

رقاصه ی سایلنت

امشب قرار بود با دوستان بریم دور همی که به لطف مهمونا کنسل شد، البته ناراحت هم نیستم
مهمون حبیب خداست،حبیب هم شوهر نرگسهچشمک

خیلی وقت بود بچه کوچیک بغل نکرده بودم،اونم پسمل:))

آخ آخ اینقد ناز بود که نگو و نشوید.

_____

آقا این پسره باز اصرار که بیاید صحبت کنین فامیل شیم:))
امروز میگم پسر خوب،تو که اصن من رو نمیشناسی،فقط دو ماهه من رو دیدی،اونم رابطه دوستانه ای هم نبوده که
میگه نه،من خوب شناختمت:|

خودم بعد از نمیدونم چند سال(باور کنید عددی نمیدونم) نمیشناسم خودمو،حالا این بچه شناخته من رو:|
فردا شب هم گیر داده بلیط تنهاتر از مسیح گرفتم باید بیای:|

_____

یه شب از شب های خدا در پادگان که شب آخر همین دوره آخریم بود، صندلی پای درب آسایشگاه بگذاشته بودند برایمان و نشسته بودیم و به اندرز نویسی می پرداختیم و بساط شماره دادن رو به راه بود:))

با خبر گشتیم که از داخل آسایشگاه دارن سایلنت(بی صدا) حرکات موزون انجام میدهند

مثل ببر مازندران پریدیم و چند نفر را خفت کرده و با داد و بیداد به بیرون هدایتشان کردیم
بارش رحمت الهی هم در حال انجام بود و ما نیز به سوی آسمان هدایتشان کردیم که پاک شوند از گناه و اندکی آب بخورند

سکوت مطلق کل یگان را در بر گرفته بود از ترس

بر بازداشتگاه هم که آماده برای امضای من و ارسال مجرمان خاطی به بازداشتگاه:|

یک ساعت گذشت تا ساعت 21، خاموشی ساعت 21:30 دقیقه بود
جهت آمارگیری وارد آسایشگاه شدیم و یکی از ساکت ترین شب ها را ساخته بودند، آمار گرفته شد و چراغ ها خاموش گشتند

صندلی را همی گفتم که به وسط محوطه بگذرید که بر آن جلوس نمایم

این افراد خاطی را همی فرمودم که بشمار سه با فاصله ی دو دست از هم در محطه به خط گشته اید و ما نیز رفتیم که بنشینیم

جلوس کردن همان و صدای التماس همان که فریاد من سکوت محوطه را در هم کوبید و خود نیز ترسیدم که کنون افسر میآید و به فنا میروم:/

برادران سرباز معنی این فرمان را خوب میدانند:
دو دست از چپ و راست نظام( دو دست از سمت راست و چپ فاصله بگیرید از هم) فاصله نگرفته 5 دست نظام، 10 دست نظام، یک دست نظام
دگر نگویم که گفتنش خطاست که آن شب چه به سرشان آوردم:|
یکی ازشون مسئول کمک آموزشم بود و گفت برم دفتر خاطراتم را برایتان آوردن کرده که بخوانید، اجازه دادیم و رفت و داد بخوانیم و خاطره ی امروزش بود که به بهانه ی بیمارستان به نزد دوست مونث خود میرود:|
و تنبیهش شدید تر شد و چه شب به یاد ماندنی شد برای همه

و دگر نگویم که چشد و چه بر سرشان آوردیم:|

امروز در گروه خودشان گفتند بهترین خاطره و به یاد ماندنی ترین اتفاق سربازیشان بوده است، و درس بزرگی گرفته ایم

پرسیدم چه درس ای رقاصه ی سایلنت؟

درس گرفتیم که هیچ وقت سر یک لحظه دلقک بازی برای خودمان دردسر درست نکنیم،آن هم وقتی که دممان زیر قیچی هم باشد:)

هدف از تنبیه اصلاح فرد خاطیست،و اینان نیز اصلاح گشتند:)

باز هم میگویم من سنگدل نیستم،تمام دردمان همین درسی است که باید بگیرند و با حرف خوش در مخشان فرو نمیرود:)
مثل پدری که گاهی با یک سیلی بچه اش را سر به راه میکند:)

دسته بندی :
 خاطراتی از آن دوران ها روز نوشت

دیدگاه ها [ ۰ ]
هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی