خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

حکایت: ملوچک و بانو

همی خردسال بودیم و بر الاغ(دوچرخه) خویش سوارخیال بافی

با شتاب در مسیر بودیم که غفلتا بانویی بر سر راه من قرار گرفته; تا به خویشتن آمدیم که چنان بلایی بر سرمان فرود آید، همی ابصار(فرمان) الاغ را تکان دادیم،از هم گسیخته گشت!متعجب

و ما مانده بودیم با فریاد: حاج خانم بفرمایید کنار کنارپایان زمان

تا به عقب برگشت مرا همی دید، همان جا به زمین فتاده و قش نمودخداحافظی

ما نیز خودمان را به دیوار کوفته، سر و کله ی خونین بر سر کدبانوی افقی شده حاضر گشتیم و ندا بر آوردیم خانم خانم،با تکان دادنش به هوش آمده و تا مرا دید با آن وضعیت مجدد افقی گشتمن نمیدونم

تا مردم آمدند و به هوشش آوردند.
چنان ترس مرا در خود فرو برده بود که آدرس منزل پدری را فراموش کرده و یک ساعت کوچه به کوچه میگشتیم با آن وضعیتذهن مغشوش - ذهن درگیر

به کوچه همی رسیدیم و نگاه تمام همسایگان به سوی من روانه گشت و از آنجا رابطه فامیلی و همسایگی شدیدا قوی بینمان بود مرا به خانه خویش برده و تر و تمیز کرده و سپس روانه منزل کردند که موجب نگرانی مادر و دست های نازنین پدر بر گونه هایمان نشویمعینکی - توجه

همی که به منزل دخول نمودیم چشمان خواهر خردسالتر از من به الاغ ابصار گسیخته ام افتاد فریاد سر داد: پدر پدر ملوچک الاغش را شکستهفرشته

پدر همی مرا دید که ندید،نگاهش سوی الاغ سرخ من افتاد که همی ابصارش از گردنش آویزان گشته و فرمودند خویشتن را بی الاغ نمودی،یک ماه بی الاغ میگردی که سوار کاری را بیاموزیناراحت

نگاه نفس گیرشان به صورتم افتاد که بغض از چشمانم می بارید،راس گلونی پیچیده شده ام را دید و فرمودند: این چیست که بر سر بسته ای ،ای صغیرابرو بالا - شکاک

ما نیز بگفتا این را در خیابان یافته،و برای والده ی خویش آورده ایممُژه بلند
این سخن همانا حمله اخت به سوی ما برای برداشتن گلونی هماناچشم های خسته

که پدر با دیدن سرمان به دنبال ما فتاده و رد انگشتان نازنینشان را بر روی گونه های این صغیر به یادگار گذاشته و سپس به یاد آورده که بگویند: چه شده کله ات را ای پسر؟درحال تفکر

و مرا همی گفتم:  افسار گسیخته گشته و بر دیوار هدایت نمودم خویش راجویدن ناخن

 گذشت و گذشت تا کاسب محل دهن لقی نموده؛ حکایت ملوچک و کدبانو را برای پدر نقل نمودند همچنین مرا یخمک فرمودندمتاسفم

پدر آمد و فریاد فرمودند ای پسر چه کرده اینا امید و عصبی؟

ما نیز ریلکس فرمودیم چه شده ای ولد من( و در دل دعا گویان:نفهمیده باشند)دعا

تا فرمودند بانو که بود، ما نیز پا به فرار گذاشته و فرار را به قرار صحیح دانسته و چنان پا به فرار گذاشته که یوز پارسی نیز ز به گرد پایمان نمی رسیدستایش

و غروب به خانه آمده و با آغوش پدر مواجهه گشتیمضرب و شتم

نیشخنداین بود حکایت ملوچک و بانو،تا داستان دگر بدرودنیشخند

دسته بندی :
 خاطراتی از آن دوران ها

دیدگاه ها [ ۰ ]
هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی