خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

معجون سادیسم

کلاس ما در طبقه ی نخست بوده و دفتر در هم کف، و در مجموع 4 طبقه،مکتب خانه دو درب داشت،یک زیر راپله و دگری که از جلوی درب مدیر می گذشت و به حیاط منتهی گشته و از درب اصلی مدرسه مسیرش بود، و از سمت جلوی راه رو یک راپله تا طبقه آخر داشته و از پشت نیز موجود بود

تا اینجا را داشته باشید


در واپسین روزهای فصل خزان،در آن صبح گاه که زمین به تنفس افتاده در کلاس درس تنها ملوچک حاضر گشته بود و کسی به غیر من متملق خدا در آن کلاس خلق نکرده که روز آخر سال نیز به اندرون علم و دانش بشتابد

مکتب خانه ی ما در آن روز اندک طلبه ای را در خود جای داده و گل سرسبدشان نیز حقیر بوده که به سوی علم شتافته و آن هم چه علمی، طلبه ای بدون کیف و کتابخیال بافی

هوا ابری و گریان بود و آسمان از بغض خاموشی خزان سیه گشته همچو شب،ما نیز در تخیله اِمان نیز نمیگنجید که غیر ز من کس طلبه نباشد، و ما نیز سادیسم خورده بودیم به عنوان صبحانه

به سبک فیلم های هالیوود سطلی پر از آب را آماده کرده و نیز ابتکار دگر به خرج داده و به مستراح رفته و هرآنچه مایع بود،درون سطل همی ریخته و بسی به هم زده که گویا یک متر برف بر آن جمع گشته است، معجون سادیسم که آماده گشت آن را بر روی لبه درب چوبی کلاس قرار داده که اولین بخت برگشته را حمام داده و بسی به خنده مشغول گردیمشست

ساعت گذشت و گذشت و کس نیامد، ما نیز خسته شده و به دلیل جسه کوچکی که داشته خود را از میانه درب و چارچوب عبور داده و به گشت و گذار در مکتب خانه گذرانیدم،آن ساعت طبقه چهارم مکتب خانه به شدت ترسناک خود را مینمایاند و ماه ها بود قصد سفر به بلاد شیاطین را داشته و آن دم این کار را همی به ثمر رسانده و با جیغ و داد از پله های سمت راست بالا رفته و با سرعت تمام می دویدم در راهرو و از ترس جسم همی لرزان بود و فریاد کنان از پله های آن ور پایین رفتیم و همی به خود افتخار کرده و می لرزیدیم و پشت سر را می نگریسیتم که مبادا شیاطین به دنبالمان بیایند.نمیخوام ببینم

صدای زمین خوردن سطل نیامده بود پس در فکر خود گفتیم هی دل غافل،امروز دگر کسی ز کلاس نخواهد آمد،قدم زنان از پله ها پایین آمده که صدای پا شنیده شد

تق تق تق(صدای کفش)

مشخص بود ز صدا که صدای کفش رسمیست و کفشهای ناظم از این صداها می داد که از دور دست وقتی ز کلاس ما را به پیرون پرتاب میکردند معلمان محترم می فهمیدیم: همی باز حدس زده که ایشان باشد،از سوک پله ها نظاره گر بوده و او را دیدیم که داشت می آمد،قطعا به هوای صدای من شریف آمده بودشست رو به پایین

و کلاس به کلاس درب ها را می گشود و من نیز چناااااااان لرزان بودم از واهمه باز کردن درب کلاس که چیزی نمانده بود گلاب به روی تان...گوش نمی کنم

کلاس ما در وسط راه رو بوده،به همین موقعیت استراتیژیک توان مانور را داشته و آماده عکس العمل بوده

نوبت به کلاس من رسید،دل چنان لرزان از شرم و ترس بود که قابل وصف نبوده و در تخیله شما نمی گنجد

تق تق تق، جلوی درب ایستاد و درب را همی هول داده و سطل حاوی معجون سادیسم بر سرشان فرود آمد و بعد از چند ثانیه سکوووووت مطلق فریاد بر آمد : کـــــــــــارِ کـــــام خر بویــــــــــــه( کار کدوم خر بوده)عصبی

و ما نیز شتابان پا به فرار گذاشته از درب فرررررررررررررار کرده و پشت سر خویش را نگاه نکردهپایان زمان

تا بیت شتابان دیویده و پشت سر را هم نگاه نکردهنمیخوام ببینم

روز ها گذشت و گذشت،تعطیلات به سر آمده و ما نیز از ترس افشا شدن هویت در آن عملیات انتحاری منظم تر از هر صبح حاضر گشته و هر آنچه دیدیم عادی همی بود و ترسمان فرو ریخت که هویتمان افشا نشده

زنگ اول را گذرانده،ملوچک منظم ترین زنگش را داشت به پایان می برد که معلم با ندایی آرامش بخش گفت: آفرین به آقای ملوچک،ببینید چگونه با سال نو اخلاقش هم نو شده و در ردیف اول نشسته و چگونه منظم استزبون درازی

طلبه های دگر نیز در تعجب بودند از این سکوت و انظبات من:|

کلاس تمام شده،زنگ تفریح اول تمام گشته و صدای زنگ به صف شدن از مناره های مکتب خانه همه جارا در تکاپوی به خط شدن فرو برده و به خط گشتیم

بسم الله الرحمن رحیم

سال نو مبارک،سال خوبی رو شروع کرده باشید دانش آموزان عزیز و ......

این سخنان مدیر به اتمام رسید که ناظم دوست داشتنی بر روی منبر رفته و همی فرمودند هرآنکه آن غلط را کرده خود را معرفی نموده وگرنه با افشای او،اخراج خواهد شد

پایین آمده و همه را راهی کلاس هایشان کردن جز کلاس ما، و به سمت من امده و گفتند: ملوچک(با عصبانیت) تو نمیدانی کار کدام الاغی بوده؟ من نیز ابراز بی اطلاعی کرده و گفتم مگر چه شده است عزیزتر از جانم؟من آن روز غایب بوده ام و غروبش به سفر راهی گشته و خبر ندارم که چه اشخاصی آن روز ننگین در مکتب حاضر بودهنه نه واسه من نیست

و گذشت و گذشت،روز ها پشت روز گذشت و این حکایت به یادها پیوستخیال بافی


+ چند روزی در بازداشتگاه به سر برده و فرصت مناسبی فراهم گشت که با کتاب آشتی کرده، ارتباط پنهان را همی خوانیدم که بعضی جاهایش مرا بغض آلود و گریان بنمود و بعد ز او کتاب جاده جنگ را استارت زده و کنون در صفحه 88 جلد یک می باشیم و ما با کتاب دوستی کرده و موفق گشتیم در بیست و اندی سال عمر دو کتاب را به طور کامل خوانده،یک همین رابطه پنهان و دگری در کودکی:|
ما با کتاب آشتی کردیمشست


دسته بندی :
 خاطراتی از آن دوران ها

دیدگاه ها [ ۰ ]
هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی