خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

ملوچک رو کشتی تو✌😂

ملوچک آمده آی آمده،با یک خاطره ناب آمده

در آن شباهنگام که کماکان دانشجو به ما میگفتند در خانه ی مجردی چند ز دانشجویان به سر میبرده

در حین شیطنت های مذکرانه بودیم که یک مشت به سوی صورت ما روانه گشت و ما خود را بر روی زمین ولوووو نموده و خود را به بی هوشی زدیم

همه در برمان جمع گشته و آه و ناله و داد و بیداد راه انداخته به گونه ای که همسایگان آمدند پی خبر و در به صدا آمد

در نقش خود فرو رفته بودیم حسابی و تکان نمی خورده و نفس هایمان تنظیم شده و حساب شده

پسر مشت زن به سوی  همسایه رفت که دست به سر بنوماید ما به هوش آمده و اعلام بنمودیم فیلم هندیه

دوستان دگر که سه قرانیشان فتاده بود همکاری بنمودند و تا به خود آمده دیدم محلول رب و پداتین آورده و با سرنگ در دماغمان فرو کرده که خود شک کردم که عایا این خون من است

همسایه را دست به سر بنمود و بالا آمد و تا ما را بی هوش با خونی که دماغ و دهنمان جاری شده بود دست به سوی سقف حرکت داد و محکم بر سر کوبید و گفتند: مررررررررررررررد،بچه مردم رو کشتم، الان چه خاکی به سر بنمواییم؟

-به اورژانس زنگ بزن زووووود

-باشه باشه وایساااااا گوشیم،شارژ ندااااااااااااااااااااااااارم

روی کسی به سمت من نبود و در حال خنده بودیم ز غرق شدن دوستان در نقششان

- بیا با گوشی خودش زنگ بزن

مثلا تماس حاصل بنمودند و آدرس دادند، سکوووووت فرا گرفته بود همه منزل را

چند دقه گذشت، و صدای گوشی به صدا در آمد و جواب دادند

از اورژانس مثلا تماس گرفته و امر بنمودند ماشین سر کوچه هستش،به خاطر برف و یخ نمیتونه بیاد بالا،خودتون برش دارید بیارید

لعنتی ها چنان فیلم بازی بنمودند که اندیشه کردیم که واقعا تماس بگرفته اند

دیری نپایید که کاپشن مرا به تنمان بنمودند و دمپایی به پا کرده مرا ز خانه بیرون بردند و در سرازیری یخ زده کوچه مرا کول کرده به سوی ماشین خیالی ببردند

به آن نگون بخت که مثل ماتم زده ها جلوی درب مارا بدرقه می نمود گفتند که تماس میگیرند و ما نیز از این سواری خشوند بوده و دور همی می خندیدم با صدای آرام

هوا به شدت سرد و یخبندان شدیدی وجود داشت که در حال قندیل بستن بودم

از شانس اون بنده خدا در همین هنگام یک عدد ماشین آمپولانس رد شد و با نور چراغ های گردانش تراژدی مارا تکمیل بنمود

بعد از نوش جان بنمودن فلافل،گفتیم چه کنیم اینک؟

امر بنمودند کافیست،بر گردیم تا که یخ نزده ایم

در راه بازگشت بودیم که این ذهن خبیث ما ایده ای به او خطور بنمود و بگفتیم:

علی به سوی خانه برو و بگو بستری شده و در شفاخانه سر میبرد

اینان که سه پایه تشریف داشتند چراغ سبز را نشان داده و قرار بر این شد که علی برود و رضا در بستر بیمار بماند

ما نیز در این سرما قدم زنان صحبت بنمودیم و کوچه های محل را طی بنموده و از خاطرات گذشته سخن به میان می آوردیم که زمان عبور بنماید

گوشی رضا به صدا در آمده و علی بود که از احوالات مرد جانی خبر آورد که به شدت پریشان می باشد

ما نیز دلمان بسوخت و راه بیت را طی کرده ولی کرم اذیت کردن رهایمان ننمود و قرار بر این شد که بگوییم پلیس صورت جلسه بنموده و در طلوع فجر مرا فرا خوانده و داستانی جدید برای آن بخت برگشته نگون بخت ایجاد بنماییم 

درب به سوی ما گشوده گشت و من بی حال تمام وزنم را بر روی رضا انداخته و به زور قدم به درون خانه گذاشته و همسایه ها نیز که فضول گشته بودند به خاطر سر و صدا ما را نگاره می نمودند

برایمان دشک پهن نموده،بالشت گذاشته و خواباندند مارا و برایمان آب پرتقال اوردند

و رضا توضیح میداد که به سرش ضربه وارد شده و فردا باید به بیمارستان در ساعت 7 صبح مراجعه نموده و همچنین پلیس در جریان است!

پسر نگون شده با صدای لرزان به سخن آمده که چیزیش نشده؟ رضا بفرمودند باید تا فردا صبر بنمود

علی پشت سرشان به گاز زدن سنگ کابینت مشغول بوده و من نیز با اراده ای قوی جلوی خود را بگرفته که خنده در ننماییم

قصه تمام شد تا اینجا و صبح فرا رسید و از شدت درد توان صبحانه خوردن نداشته و به سوی شفاخانه رفته( به سوی مکتب در وافعیت)

ظهر فرا رسید و به سوی بیت رفته و با توجه به تدابیری که انجام داده بودیم و برگه احضاریه دادگاه جعل بنمودیم و با استفاده از تجهیزات دانشگاه با چاپ رنگی و نامبر وان یک جعل درست حسابی انجام داده珞

سخن ها هماهنگ شده و یکی دگر ز دوستان را هم با خود یکی کرده که شاهدی باشد بر عملی که انجام داده ایم

شدت داستان را به سلامت بودن مغز من و تنها به دادگاه و پلیس اکتفا کرده

داستان را باور بنمود با توجه به جعل حرفه ای که تمام دانش مرا در خود جای داده بود

و ناگهان یکی از این دوستان نمیدانم ز کجا به مغز نداشته اش خطور کرد و در خفا به او بگفتا که 5 میلیون بهش بده که شاید پیگیر نشه که بدبخت خواهی شد樂

این نیز سپاس بگفتا ز این همفکری و قرار شد مرا راضی کنند که اکتفا کنم

ما نیز قبول بنموده و شماره کارت داده و دیری نپایید که پول واریز گشت و هاج و واج همه ماندیم و چنان مبهوت گشتیم که نمیدانستیم چه کنیم

که ناگهاااااااااان صدای خنده من گوش فلک را کر کرده و دوستان ماندند که قصه را لو داده ام ولی ز دید من کفایت بنمود و همه زدند بر زیر خنده و این ماتم زده حیرااااان داشت ما را نگاه میکرد و بد و بیراه میگفت که چه شده

که علی قصه را شرح داد و بفرمودند سر کار بودی

روز بعد که به بیرون ز منزل رفتیم همسایه ها ز ما احوال پرسی میکردند و جویای حال ما بودند

و این بود خاطره ای که از آخر های مکتبخانه ما را به جا ماند و سر شب با تماس اون نگون بخت و یاد آوری جریان به یادمان آمد

تا خاطره ای دگر،بدرررررود

دسته بندی :
 خاطراتی از آن دوران ها

دیدگاه ها [ ۰ ]
هیچ دیدگاهی هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی