خودکارمان جوهر خالی کرده است☺

۱۳ مطلب با موضوع «خاطراتی از آن دوران ها» ثبت شده است

ماه جدید:)+ پ ن

واسه ما سربازا 19 هر ماه آغاز ماه هستش،چرا؟
چون شروع خدمتمون از این روز بوده و این ماه جدید من به شدت واسم بد شروع شد
اون از هفته پیش که با اون وضعیتی که از خونه زدم بیرون و بعد پادگان و درگیر شدن با دوتا سرباز وظیفه دیگه به صورت فجیعی واسه اولین بار توی عمرم اینجوری کسایی رو میزدم:)
اینم از سربازای جدیدم که به شدت مشکل دار هستن،برگه بیوگرافیشون رو که دوشنبه خوندم دیدم اکثرا مشکل دار هستن،روز چهارشنبه که برگشتن سر ظهر یکیشون خود زنی کرد به صورت ناجور و باعث پارگی رگ شد که به موقع بهش رسیدم
اونم اون یکی که شب به خاطر قلب اعزام شد به بیمارستان
صبح پنجشنبه هم دعوا داخل گروهان:)
امیدوارم این دوماه رو به خیر بگذرونه واسم


+ پریشانی های این روزهایم را،سراسر به تو تقدیم میکنم:)
  • جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
  • ۷

یک شوخی پسرانه و شاید قابل استفاده برای دختران

موارد لازم:
1. یک عدد نوشابه

2- یک عداد چاقو

3- آب به میزان لازم

نحوه کار:

ابتدا نوشابه را میل نمایید سپس از قسمت در نوشابه 13 سانتی متر اندازه گیری نمایید و از آن قسمت با استفاده از چاقو به دو نصف تبدیل کنید محفظه نوشابه را، قسمت دیگر را هم از آب پر نمایید،اینک الزامات این سرگرمی فراهم گردید.

سپس قسمتی که درب آن است را درون شلوار نفر قرار دهید به طوری که درجایش ثابت وایسد و 7 سانتی متر هم از محفظه بیرون باشد،سپس درب نوشابه را بر روی پیشانی قرار داده و سعی کنید با چشمانی بسته درب را داخل آن محفظه بندازید.اکنون هرکسی که وارد اتاق شد را ترغیب به انجام این عمل نمایید و تا در را روی پیشانی قرار داده و چشمان را بست آب را راهی آن قیف مانند کنید که حسابی خیس آب گردد:|
و وقتی چشمانش باز میماند و از این خیس شدن شکه میگردد با نگاه به قیافه آن شخص میشود حسابی خندید دور هم:)

پایمان را داخل آسایشگاه گذاشته کردیم،که مشاهده نمودیم دور هم جمع شده اند و در حال جایگذاری قسمت سر نوشابه در داخل شلوار هستند،و چون کمربند نظامی و شلوار نظامی قابلیت کشسانی ندارد لازم بود چند نفری به این عمل بپردازند و آخر سر یک نفر با دست بگیرد که نیوفتد:|
تا چشمانش را بست نگاره کردیم که آب راهی آن قیف شد و مات و مبهوت ماند:|
انتظار تنها چیزی را نداشت همین بود و حسابی خیس گردید و گویا خودش را از ترس خیس بنموده و ما نیز از خوشحالی رهاییدن از این دام زیرا نیت کرده بودیم نفر بعد ما باشیم و از چهره ماتم زده آن فرد نگون بخت به شدت خندیدیم و از آن پس هرکسی که وارد آسایشگاه میشد همین بلا را سرش می آوردند و همه میخندیدند:|

و قابل ذکر است که هیچ کسی ناراحت نمیگردد با این کار و خود شخص بعد از رفع بهت میخندد:/

  • جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷
  • ۱۲

به چپ چپ:| + فیلم

در میدان صبح گاه دور از چشم فرمانده در حال آموزش رژه به سربازان بودیم که یک عدد سرباز چنان صحبت بنمود و نظم را در هم کوبید که ما نیز اعصابمان در هم کوبیده شد و نزدیک آن شخص شده و به او فهماندند یزید آمد:|   نزدیکش شده و یکی در وسط سینه اش محکم با کف دست کوبیده و بلبل زبانی بنمود،ما نیز بگفتا که بلبل شدی ای صغیر:/
گنجشک هم نیستی:|
با خنده ی حضار مواجهه گشت و سرش را فرو فکند، ما نیز عقب گرد نموده و تا بگفتا درجا قدم رو دیدن نموده باز سرش میجنبد، نزدیکش شدیم و صدای شمارش دادنمان هم زمان می آمد،نزدیکش شده و یک پا را به هوا بلند کرده تا نیت بر فرود بر اندام نحیفش کردیم، فرار بنمود و دور گروهان می چرخید و فریاد غلط کردم سر بداد و من قدم زنان دنبالش و او می دوید همچو اسب وحشی
ارشد گروهان به وساطت بر آمد و بگفت،اشتباه بنموده،غلط کردندی،ببخشایید شما
از آن ور گروهان صدا بر آمد آری سرگروهبان غلط کردم

و چنان به خنده فتاده شدیم که درختان کاج مرا به گاز گرفتن فرا میخواندند و برای اولین بار خنده مرا مشاهده بنمودند و از میزان یزید بودنمان کاسته شد

و زین پس به آن فرد غلط کردم سربازان می گفتند

 

 

در غروب دل انگیز تابستان در حال آموزش به راست راست و به چپ چپ در حین حرکت بودیم که قبلش اندکی مورد عنایت سربازان را قرار داده و به خاطر دیر به خط گشتن تنبیه بنموده بودیم
با جدیت کامل در حال آموزش بودیم که گفتم به چپ چپ و خود انجام دادم،دیدم پاهایم با هم جور در نمی آیند

مکثی نموده و برگشتم سمت سربازان دیدم همه جلو دهن خود را گرفته و ریز می خندند کی یکی از آن وسط بپا خواسته و گفت سرگروه بان وقتی به چپ چپ میگیم باید به راست راست کنیم؟
که آن موقع بود فهمیدم چه اشتباه بزرگ و مزحکی را دچاره شده ام و سکوت کردم:|

یکی از مربیان گروهان بغل را فرا خوانده گفتم 5 مین رو سرشون وایسا باهاشون عقب گرد کار کن

به آسایشگاه خویش رفته و بر روی زمین نشستن نموده و به خنده چنان مشغول شدیم که نگید و نشنوید:/
برگشت نموده و بگفتا،خسته شده ام و این مصیبت وارد بشد و همه را مرخص کردم
که یکیشان نمک پراند و بگفت سرگروهبان خسته نیستیم ما،منم گوشش را گرفتم و سپردم به یک مربی جدید که با استفاده از این سرباز خستگی ناپذیر تمرین کند و فرمان دادن یاد گیرد که با غلط کردنش بعد از یک ساعت خاتمه یافت آموزش:|

 

پ ن: این را هم ببینید،حجم 2 مگابایت:|

 



مدت زمان: 1 دقیقه 33 ثانیه 

  • دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷
  • ۵